هراس من
باری
همه از مردن
در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی افزون باشد
احمد شاملو - 1341
گمشدگان بیدار
می دانم
می دانی نمی دانم
می دانم
می بینی نمی بینم
نمی بینم
نمی دانم
با این حال
اما
می دانی
می سوزم
می دانی
می گریم
می گریم و می تازم به دیوار
مشت گره کرده
چه شب ها کوبیده ام بر دیوار
می دانم
می دانی نمی دانم
نمی دانم
چند ساعت
استفراغ خون
پاشیده شد روی دیوار
نمی دانم
وقتی هق هق ات زنجیر گسست
از راه آهن تا دربند
چند بار
آرمان را بال شکستند
در غروب ماتم زای خانگی
شکستند و باز ماندی به راه
به راه
نه سر به راه
نمی دانم
امشب
بوی حشیش و لخ لخ سندل ها
از دربند به سلول های دیوار
رسید ؟
نمی دانم
می دانی
کبوتر زیباست ولی پر هراس ؟
شهر آنک
زیبا نیست
ولی پر هراس
می دانم
می دانی نمی دانم
از پشت صدا تا بطن فریاد
چه خسته ای
نمی دانم
می دانی
دلشدگان پرواز
بی بال پردیدند
تا فردایی دیگر
بی من
بی تو
بی هیچ ما
دیده بودی ؟ ندیدی ؟
صدا زدم
شنیدی ؟
برگردید
برگردید
حالا
حالا وقت پرواز است
پریدند
بی بال
بی سر
بی نام
پردیدند
بی یار
شهر ما زیبا نیست
شهر ما تنهاست
شهر ما معبر جنون و جن و جنده هاست
می دانم
می دانی نمی دانم
نمی دانم
آری
نمی دانم که تا صبح فردا
چند سرباز
به لشکر فتح مرداب اعزام می شوند
من
تو
لای دست و پای سربازان
گم شده ایم
و
هر شب
مادری ست که
غمگنانه
یادی از آخرین تبسم می کند