هراس من
باری
همه از مردن
در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی افزون باشد
احمد شاملو - 1341
دست هایت
دست هایت
عرق شرم است
بر چهره انسان
هرقدر کوچک
بزرگ فاجعه ای را نشان !
وای بی نشان فردا
دست هایت هیچوقت یاس نچید
دست هایت
چنان پرچمی است بی غرور
بر سر چهار راه بی خیالان
های و های و های بی خیالان !
نفرین بر زمین
بر این فرش چرکین زیر پایتان
دست هایت
از لذت خالی است
دست هایت را مادری نشست
تا بلندای گند گرفته ی هستی
می دوی
می دوی مگر لقمه ای
مگر جرعه ای
سیلی نخورده یکسر وحشتی
سیلی خورده ی زایش لکاته ای
پس مرگ بر رحم
این دالان بی فردا
دست هایت
داغ زجر است بر کمر تاریخ خیابان ها
با شمایم
شکم هایتان گور
لبانتان پر دشنام
زبانتان بی راستی
با شمایم
دغل بازان ورد گو
سینه چاکان طراری
دست هایش
گواهی می دهد
انسان دیری ست به اغما رفته است
به فرزندان خیابان