هراس من
باری
همه از مردن
در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی افزون باشد
احمد شاملو - 1341
زیر آن تک سنگ
آن شاهد بیدار
هیزم ها سوخته دیشب
یک قدم آن سوی تر
مرغکی
حرفی به زبان می آرد انگار
ساحل بوی شراب می دهد
بومی ها از دریا باز گشته
با خود سوغات آورده اند
یک تور پر از ماهی
و چشمانی خیره به آستان مرگ
موجی می رسد از راه
پیکری آورده همراه
تور رها کرده صیادان سوی موج می دوند
ساحل بوی شراب می دهد
مرغک آرام است حالا
ساحل بوی شراب می دهد